| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
او کجا؟من کجا؟
پیامبرا! من هم... هم سن دختر تو فاطمه ام...
همان دختری که به احترامش برمیخواستی...دستش را می بوسیدی...سینه اش را می بوییدی...! من هم هم سن دختر مهربان و جوانت هستم...در سنی که او به سویت پرهای عشق را گشودوپروازکرد...! من هم سن اویم اما!!! افسوس ! میشود من هم گوشه از غبار پیراهنش باشم...! میشود من هم مانند او باشم؟ میشود من هم به هنگام پروازبه سوی شما اوج بگیرم و با نام دخترت شعر صشق را بخوانم و همنشین او باشم؟ من هم هم سن دختر شما هستم... اما او کجا؟ من کجا...!!!؟ |+| نوشته شده توسط مریم در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت 22:5 |
دستانم در دستانت این گونه می خواهم...
با سلام
امروز بعد از مدت ها پست جدید را وارد کردم... و آن هم با چه حسی؟ با بغض در گلو و با دستانی لرزان... بغض گلویم لرزش دستانم برای توست برای تو پیامبرا! احساس می کنم لبخندت را احساس می کنم نگاه مهربانت را احساس می کنم تبریکت را ... دست مرا از میان جمعیتی نویسنده گرفتی به بالای ابرها صدایم کردی و با دستانت نور را به من هدیه دادی .... من برنده شدنم را این گونه میبینیم ... میبینم لبخند تورا را در میان جمعیتی از زحمت کشان جشنواره و ازدحام شرکت کنندگان... دستانم در دستانت این گونه می خواهم... |+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 22:22 |
در اندوه جدایی
من در حصار این دنیای تنگ چگونه نفس میکشم؟
در این دنیایی که ظالمان دنیای جهالت را زنده میکنند و عصر جاهلیت را متولد. آن زمان که تو در عصر جاهلیت آمدی با وحی در سینه و با رازی وسیع وبشریت را زنده کردی انسان هایی چون مظلومان و ستک دیدگان و انسانهای با شوق به سویت آمدند و تو احیا گر آنها بودی. عجب شوقی را در دل آنان میتوانم حس کنم و چه وصل زیبایی و چه زمانه ی با شوری. من میخواهم آن زمان را آن شوق را حس کنم بیدار شوم فریاد بزنم و ظالمان را تباه شده ببینم. پس کی بیدار کننده ی زمانه ی ما میرسد؟ پیامبرا! تو دعا کن ما گنه کاریم ما کوچکیم. ما در انتظاریم |+| نوشته شده توسط مریم در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 14:52 |
عزیز از خود..........
دور حضرت حلقه زده بودندو هر کس سوالی می پرسید.
-ای رسول خدا چرا محاسن شما اینقدر زود سفید شده است؟ -مرا سوره ی هود واقعه مرسلات وعم یتسائلون پیر کرده است.آنها شرح حال قیامتند.شرح حال عذاب های امت های گذشته. آنقدر برای هدایت مردم و ترس از عذاب امتش غصه می خورد که آیه نازل شد: (( برای شما پیامبری از خودتان آمد که بر او سخت دشوار است که شما در رنج بیفتید.به(هدایت )شما حریص و نسبت به مومنان دلسوز و مهربان است...))توبه/۱۲۸.
|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 و ساعت 18:16 |
قرآن
کسی حق ندارد به قرآن محمد گوش کند.اینها سحر است جادوست.مراقب باشید.نگذارید فرزندانتان به محمد گوش فرا دهند.
در تاریکی شب کنار کعبه ایستاده بودند و به صدای محمد که داشت قرآن میخواند گوش میکردند....اصلا" متوجه روشن شدن هموا نشده بودند.با طلوع خورشید چهره های همدیگر را دیدندو.... -تو اینجا چه کار میکنی؟ -خودت برای چه از دیشب تا به حال این جا ایستاده ای؟ -هر دوی شما حماقت کرده اید نمی گویید.... -پس شما چه؟
-من می خواستم بدانم این که ادعای پیامبری میکند چه چیزی در چنته دارد.همین! -خجالت بکشید سحرتان کرده برای شما زشت است. -یکبار که عیبی ندارد قول بدهیم دیگر این بار پیدایمان نشود.آخر... -بله اگر مردم مارا این جا ببینند روزگارمان سیاه میشود -بهتر است زودتر برویم آفتاب کاملا" بیرون آمده است. |+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 و ساعت 18:3 |
محمد(ص) پیامبر همه(2
دختر
بلند میشد.تمام قد.آن زمانی که عرب از دختر دار شدن رو سیاه میشد و آنها را زنده به گور میکرد.او جلوی پای دخترش بلند میشد تمام قد. *** هر گاه مژده دختر دار شدن را میدادند چهره اش باز میشد و میگفت:((ریحان است و دسته گل.روزی اش نیز با خداست.)) رحمت بی منتها...
گردو دیر کرده بود.هیچ وقت برای نماز جماعت دیر نمی آمد. نگرانش شدندو رفتند دنبالش.توی کوچه باریکی پیدایش کردند.دیدند روی زمین نشسته بچه ای را سوار کولش کرده و برایش نقش شتر را بازی میکند. - ازشما بعید است نماز دیر شد. رو به بچه کردوگفت:((شترت را با چند کردو عوض میکنی؟)) وبچه چیزی گفت.گفت بروید گردو بیاوریدومرابخرید.کودک میخندید پیامبر هم. *** مباهله مسیحی های نجران آمده بودند مدینه برای تحقیر بیشتر.کمی بحث کردند.قانع نشدندو گفتندمباهله میکینم.یعنی یک جایی بیاییم و از خدا بخواهیم دروغگو را زا بین ببرد.قبول کرد.آنها رودتر آمده بودند.بزرگشان گفت:((آگر با سپاهیان خود و بزرگان و زورمندانش آمد دروغگوست ولی اگر با کسانی که خیلی دوستشان میدارد آمد.هرچه گفت درست است.)) و آمد.کنارش علی بود و فاطمه.وهمراهشان دردانه هایش حسن و حسین.مسیحی ها پشیمان شدند. |+| نوشته شده توسط مریم در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 21:26 |
محمد(ص) پیامبر همه(1)
طلب کار
یهودی بود یخه اش را گرفته بود و می گفت: -آن چند دیناری که ازت طلب را دارم میدهی یا نه؟ لبخند می زد و میگفت: -فعلا" چیزی ندارم که به تو بدهم. -ببین محمد!فکر نکن رهایت میکنم یا الان پولم را میدهی یا ولت نمی کنم تا طلبت را بپردلزی. بعد دست محمد را گرفت و کنارش روی زمین نشست. -عیبی ندارد من با تو مینشینم. نشستند.نماز ظهر را خواند کنار یهودی. نماز عصر را هم.مغرب وعشا هم به همین منوالگذشت.نماز صبح را که می خواند اصحاب آمدند و داد و بیداد راه انداختند. خواستند حالی به احوالات یهود بدهند... -چه کارش دارید طلب کار است خوب! -آخر یک یهودی این طوری شما را توی کوچه نگه دارد؟ -خدا مرا مبعوث نکرده به مردم ستم کنم و از موقعیتم سو استفاده. نزدیک ظهر بود که یهودی دست حضرت را رها کردو... - به خدا قسم گواهی میدهم خدایی جز الله نیست و محمد فرستاده و بنده اوست.نصف اموالم را هم در راه خدا میدهم . میخواستم ببینم آنچه در تورات آمده درست است یت نه؟ آنجا نوشته است:((زادگاهش مکه است و هجرت گاهش مدینه. نه تند خوست و نه خشن .دادو بیداد راه نمی اندازدو زبانش به فحش و نا سزا آلوده نمی شودو ...)))
عصای موسی نشسته بود توی مسجد.یکدفعه جا به جا شد پای راستش را دراز کرد.بعد به آرامی پرسید:((این پا شبیه به چیست؟)) هر کس به مبالغه چیزی گفت.از ستون هستی تا عصای موسی پیش رفتند.لبخندی زد و باز هم جابه جاشد. پای دیگرش را دراز کرد و گفت:((شبیه این یکی است.)) |+| نوشته شده توسط مریم در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 21:7 |
محمدا(ص) ای آخرین فرستاده ی خداوند قلبم در تلاطم آخر زمانی که تو گفته بودی هر لحظه بی تاب تر است.
آیا هم اکنون این همین زمانی نیست که میگفتی؟ آیا ظلم و ستم در آن زیاد نیست؟ آیا نگه داشتن دین آسمانیت در آن برای ما سخت تر از نگه داشتن یک شعله آتش در دستانمان نیست؟ آیا و آیا و آیا...................؟ ای محمدا(ص) پس وعده ای که میگفتی کی خواهد آمد؟ دلم دلتنگ و در انتظار او غمگین است فرزدنت فرزند گرامیت را میگویم. امام تمام شیعیان جهان امام ستم دیدگان مظلومان ..... خداوندا قلبم تاب این انتظار را ندارد اشک هایم هر جمعه بر روی گونه هایم انتظار تو را میکشند قلبم به امید تو در سینه ام میتپد محمدا(ص) دستانت را به سوی پروردگار بلند کن و ظهورش را فریاد بزن ما دلتنگیم... |+| نوشته شده توسط مریم در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 11:23 |
محمد(ص) ای پیامبر خوبی ها ای بهترین در روی زمین
میلاد زیبایت فرزندت امام رضا(ع) ضامن آهوان را بر روح شادت تبریک میگویم
|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت 12:2 |
"مکه منتظر بود"
سال ها سیاه گمراهی بر دل ها رنگ از ظلم و بیداد و وحشت زده بود...
آنگونه که هیچ ستاره ای راه آسمان را روشن نمی کرد. ستاره ها زنده به گور میشدند و جهل در عمق جغرافیای جهان جاری بود و ترس از فرعن ها و جالوت ها و شداد ها در جان ها . حجاز انبوه لشکر سیاهی بود و سر تاسر آن سرزمین سوخته لبریز از نا سپاسان . حجاز در انبوه ظلم دست و پا میزد و انسان اسیر پندار های پلید و پوچی بود و آواره ی آوازه های نا موزون دور دست های جهالت . حجاز تفدیده بود و تشنه کام . خانه خدا -همان مکعب ملکوتی که بر سنگ هایش هنوز جای دست های ابراهیم با قی بود- عرصه ی جولان بت های کور و کر شده بود.فرزندان نا خلف ابراهیم خدا را به سکه های سیا هی که از کاروانیان راه گم کرده میگرفتند فروخته بودند. معلقات هفت گانه بر یر زبان ها بود و آیا ت خدا در کنج فراموشی قلب های نو مید خاک میخورد و کسی نبود که در گوش انسان بریده از آسمان از فردا و پس فردا بگوید...تیرگی مجال از تابس حقیقت گرفته بود و تراوش نور از دخمه های غرور ناممکن مینمود ! گویی زمین خورشید را به فراموشی سپرده بود!... اینک آن تیرگی را روشنایی میبایست تا دخمه های دود آلود را با جمال چهره ی جانان بیارایند ! هریمان نا سپاس را چهره ی اهورایی می بایست تا نردان به زلا محبت الهی ایمان بیاورند. مکه منتظر بود و تو میبایست می امدی تا شگفتی آرام بخش خویش را در کام منتظر و مضطرب حجاز بریزی و زمزمه ی زلا خویش را دم ساز شب های عنان گسیخته ی حجاز کنی. مکه منتظر بود تا تو بیا یی تا از پیکر بت ها تبر تراشی و عشق را به زمینییان هدیه دهی .بیایی تا آسمان های خاکی به معراج و آسمان پیوند خورند و باران ساده صفا وسپیده از ردای تو بر جلگه های جوامع فرو ببارد و همه انسان ها را به سمت حاصلخیزی هدایت کند. به یمن آمدنت هر چه بهار در سرا شیب سکون و سکوت است بار دیگر به جوانه نشسته است. |+| نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 18:7 |
در روزگار بی پیامبر نمانید!
در روزگار بی پیامبر نمانید!
به چشم خود میبینم که بی ریشه ها ریشه میدوانند و روندگان راه راست کاستی میگیرند .روزگار چون درنده ای گزنده هجوم می آورد و باطل چون شتری خشمگین فریاد میکشد. مردمی را میبینیم که با تباهی دست دوستی میدهند.با دروغ راه می آیند و بر سر سینه ی راستی دست رد میزنند.انبوه مردم در فکر خوردن و اندوختی بر می آیندو تهی دستان به مردگان میمانند.دوستی مهربانی از دایره ی زبان میگریزد و جنگ و دعوا در مرکز جان آدمیان مینشیند. تباهی تبار آدمی میشود و پاک دامنی شگفت زده میگردد. اسلام را میبینم که واژگونه است و جای پیامبر بزرگ خدا را چه خالی مییابم. مرافب باشیر باد های سر گردان دروغ شما را نرباید ! در سایه ی گسترده ی گمراهی در نمانید.بدانید که روزگار بی پیامیر شما را مثل پس مانده ی دیگ ها و چون خاشاک بی ریشه بر باد خواهد داد. بدانید که هر چند در این روزگار ها پیامبر در میان شما نیست اما پیامبری تا همیشه هست. گرداگرد پیامبری گرد هم آیید که چون طبیبی دلسوز و مهربان خود در جستو جوی بیماران خویش بر خاسته است. تنها اوست که دارویش درمان همه ی درد هاست.به او بیا ویزید و همواره همراه او باشید نه اندکی پیش و نه اندکی پس. او شما را به سر چشمه ی زلال راستی راه میبرد. |+| نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 18:6 |
...مصاحبه ای صمیمی با حضرت محمد "ص "...
...از تولد تا نوجوانی...
-با سپاس از این که افتخار دادید وقت گذاشتید و دعوتمان را پذیرفتیدو در جمع ما حضور پیدا کردید.جسارتا" اجازه بفرمایید اولین سوال ما از حضرت عالی این باشد که خودتان را معرفی بفرمایید که در چه سالی و در کجا متولد شده اید؟ -خواهش میکنم .نامم محمد و احمد است.لقبم مصطفی و کنیه ام ابوالقاسم است.بیشتر مرا محمد یا رسول الله صدا میزنند. عام الفیل ـسالی که ابرهه قصد خراب کردن کعبه را داشت یعنی ۵۷۰ میلادی۱۷ ربیع الاول در شهر مکه به دنیا امدم. -گویا شما نام ها متعددی دارید.ممکن است بفرمایید دلیل آن چیست؟ -بله.اتفاقا" این سوال را زیاد از من پرسیدن.پاسخی را که به دیگران داده ام به شما هم میدهم:علاوه بر محمد احمد و ابوالقاسم مرا بشیر و نذیر و داعی نیز خطاب میکنند .(محمد به علت ستوده بودنم در زمین و احمد به علت ستوده بودنم در آسمان است .نام ابوالقاسم به دلیل آن است که خداوند در روز قیامت جهنم و بهشت را از هم جدا میکند و کسانی مه به من کافر باشند در جهنم و آنها که به من مومن باشند و نبوتم را پذیرفته اند در بهشت جای میدهد. به من داعی میگویند چون مردم را به دین پروردگار دعوت میکنم و نذیر میگویند چون هر کس نا فرمانیم کند به آتش بیم میدهم.بشیر هم یعنی هر کس اطاعتم کند به بهشت بشارت میدهم.) -می گویند وقتی شما به دنیا آمدید اتفاقات عجیبی افتاد مثلا" دریاچه ی ساوه خشک شد آیا درست است؟ -بله.هنگام تولدم چند حادثه ی دیگر هم رخ داد مثلا" ایوان کسری شکافت و چهد کنگره ی آن فرو ریخت.آتش کده ی فارس خاموش شد.بت های مکه سر نگون شدند .انوشیروان و موبدان خواب های وحشت ناک دیدند .نوری از وجودم به آسمان بلند شد که شعاع وسیعی را روشن کرد.در همان لحظه به این ذکر مشغول بودم :(الله اکبر و الحمدلله کثیرا"وسبحان الله بکرت واصیلا"). -چه کسی نام محمد را برایتان انتخاب کرد؟ -روز هفتم ولادنم بود که پدر بزرگم عبدالمطلب این نام را برایم انتخاب کرد.او فردی سر شناس بود و قبل از ان که دستوری از اسلام بیاید از بت پرستی و می گساری و ربا خواری و آدم کشی بی زار بود . -یعنی پدر و مادر شما در مورد نامتان نظری نداشتند؟ -پدرم پیش از آن که به دنیا بیایم به رحمت خدا رفت.وچون پدر بزرگم عبد المطلب بزرگ خاندان بود مادرم نیز نظر او را قبول داشت.البته بگیم که پدر بزرگم نام محمد و مادرم نام احمد را برایم انتخاب کرد. ""ادامه دارد..."" (منبع:کتاب در محضرپیامبر(ص).مولف:سیدداوودسیدمیرزایی و هادی قطبی)
|+| نوشته شده توسط مریم در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 14:41 |
...وحی...
در آن ایام خاک فتنه خیز مکه یعنی مهد بد کاران
درون ظلمت جهل دست و پا میزد توانگر آتش حسرت به جان بی نوا میزد ستمکش بر در هر خانه دست التجا میزد *** یکش شب((کوه نور))آبستن رمز خدائی شد شبی رخشان ز بام آسمان آبی ((ملکه)) ندانم عرشیان از خوشه ی پروین به در بار محمددر ((حرا))گل می فرستادند و یا با ریزش صدها ستاره آسمانی ها زمین را بوسه میدادند *** در آن مهتاب شب غار حرا خورشید در خود داشت ز بام لاجوردی سرمه های خوب میپاشید درآن مهتاب شب محمددر دل غار حرا در خویش گریان بود شبستان وجودش پر ز نور پاک یزدان بود در آن هنگامه شهر مکه بود و خواب و مدهوشی محمد بود و شور و جذبه و بانگ نفس هایش در آن شب حال مهمان حرا نقشی دگرگون داشت *** به کوته لحظه ای چشم محمد گرم شد از خواب ولی در خویش حیران بود بناگه برق زد در پشت چشمش دیده را وا کرد ز پشت دیدگان تا عرش نوری را تماشا کرد بخود لرزید از وحشت ببانگی پر تضرع گفت: کریما!کردگارا!پاک یزدانا!خداوندا! حکیما! مهربانا!بی نیزابی !همانندا! مرا در کشف راز غیب یاری ده بجان من توان پایداری ده کریما!سخت حیرانم چه میبینم؟نمی دانم *** محمد در سخن با خویش بود آنگاه چون تندر نوائی آسمانی در دل غار حرا پیچید در آندم حق تعالی بنده ی خود را ندا میداد محمد مات و حیران گوش بر بانگ خدا میداد: بخوان هان ای محمد!گفت من خواندن نمی دانم ندا آمد:بخوان با من بخوان ای امی مکه! به ناگه چشمه ی نوری به جان پاک او تابید دوباره این ندا امد:بخوان ای بار گاه کبریا را بهترین بنده بخوان بر نام قدس پر شکوه آفریننده *** محمد از شکوه وحی می لرزید در آن ساعت محمد بود و شهر مکه و وحی خداوندی محمد از دل ام القری این نغمه را سر داد که: ای انسان! خدا یکتاست به جز یکتا پرستی هیچ راه رستگاری نیست |+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه سی ام مهر 1385 و ساعت 14:34 |
سخنان زیبای پیامبر اکرم(ص)
کسانی از شما در بهشت همسران بهشتی دارن که در این دنیا نماز بیشتری بخوانند.
هر کس فاطمه(ص)دخترن را دوست بدارد در بهشت با من است و هر کس با او دشمنی ورزد ودر آتش دوزخ است. سنگین ترین چیزی که روز رستاخیز در کف ترازو قرار میگیرد اخلاق نیکوست. طوری زندگی کنید که مردم از صمیم قلب به شما احترام کنند نه از روی احتیاج و ترس.
|+| نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 14:26 |
"خاطره های دنباله دار"قسمت آخر"زیارت
با تعجب به چهره ی زن خیره شدم .زن دوباره با همان حالت حیرت زده گفت: من تورو میشناسم تو همونی هستی که بهم غذای نظری دادی.
با تعجب به دهانش خیره شدم هنوز داشت حرف می زد اما من نمی فهمیدم چون دوباره به اونروز که توی خونمون غذای نذری بود فکر میکردم.چراشو نمی دونم اما هحساس کردم باید چهره ی آشنای زن را در آن روز به دنبالش بگردم. -خانوم حواست به من هست ؟ -بله من هم فکر کنم شما رو شناختم.شما همون خانوم ارمنی هستید که اونروز آخر غذای نذری رسیدید درسته؟ زن با شوقی خاص گفت:آره عزیزم من همونم من همونم که گفتم یه روز بهت می گم غذا رو واسه چی می خواستم واسه شفای بچم واسه این که یه روز بفهمم خدا کیه؟اسلام که میگن چیه؟پیغمبر کیه؟علی کیه؟ به زن خیره شدم و گفتم :من هم فهمیدم اون کسی که منو اورد این جا کیه؟ من بودم شوق...حیرت...اون زن و کلی حرف. "پایان" |+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 17:17 |
"خاطره های دنباله دار"قسمت دوم"زیارت
نزدیک مسجد الحرام بودم .هنوز اونروز رو خوب به خاطر دارم .اما دیگه بهتر بود به سراغ نماز میرفتم. تا مسجد چند قدمی راه بود نسیم خنکی از داخل مسجد صورتم را نوازش میداد .برای لحظه ای چشمانم را بستم .کورمال کورمال به طرف مسجد رفتم احساس میکردم افرادی که اطرافم بودند راجع به من حرف می زدند....اما توجهی نکردم ......دوست داستم مانند مواقعی که هدیه ای غیر منتظره میگیرم چشمانم بسته باشد......
خدای من!!!!حرم پیامبر با آن چیزی که همیشه در ذهنم بود کاملا" تفاوت داشت.مکانی زیبا بزرگ با جذبه ای خاص....روحانی.....نورانی....وتمام وصفیات زیبایی که در این عالم وجود دارد و به زبان یک انسان نمیا ید... اشک در چشمانم حلقه زد ...خدای من !....من با چه جرعتی پا در این مکان نهاده ام؟ آیا هنوز هم مطمئنی که من سزاوار این هدیه ی زیبا هستم؟ در گوشه ای از این مسجد بزرگ جایی برای نشستن پیدا کردم. چشمانم هنوز غرق اشک بود و دهانم هنوز باز ........! صدای مکبر بلند شد الصوف الصوف ....با صوتی زیبا.....اما معنی آن چیست؟.......نمی دانم فقط به همراه دیگران می ایستم و جانمازم را پهن میکنم......اطرافیان با چشمانی که هزار پرسش را میشد در ان خواند به جانمازم خیره میشوند ...شاید از گلدوزی آن خوششان آمده.....اما!!!!!! ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط مریم در دوشنبه هفدهم مهر 1385 و ساعت 14:9 |
"خاطره های دنباله دار"قسمت اول"زیارت"
دلم در سینه می تپید.اولین روزی بود که پا به آنجا گذاشته بودم. من بودم و یه دنیا آرزو یه دنیا خوشحالی یه دنیا انتظار و یه دنیا شوق..........
باورش سخت بود ........من!!!!.........من پا در این مکان مقدس بگذارم!!!........دقیقا" رو به روی گنبد سبز و زیبای پیامبر(ص) یک صبح زیبا با صدای زیبای موذن که انسان ها را برای بهترین عمل فرا می خواند......اولین نماز صبح در مسجد النبی در مکانی که فکرش را نمی کردم روزی پا در آن بنهم....... هنوز گیج و گنگ........آیا همه ی این ها خواب است؟......اگر خواب نیست به کدامین پاداش عمل هایم مرا در این مکان مقدس دعوت کرده اند؟چگونه میتوانم چشم های گنه کارم را به این گنبد زیبا بدوزم؟ چگونه میتوانم از این چشم ها از این دل سوز اشک هاین را رها کنم؟ آیا اشتباهی نشده؟ اشتباه......!!! شاید اشتباهی رخ داده.........اما مگر میشود؟ همان طور که در صحن زیبای پیامبر قدم میزدم و به سوی مسجد برای نماز صبح میرفتم.روزی به خاطرم آمد ......روزی که نذری کوچکی در خانه یمان برپا بود........... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 14:43 |
""طلوع محمد""
زمین و آسمان ((مکه)) آن شب نور باران بود
و موج عطر گل در پرنیان باد میپیچید- امید زندگی در جان موجودات می پیچید- هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود *** دل سیاره ها در آسمان حال تپیدن داشت- و دست باغبان آفرینش در چنان حالت- سر ((گل آفریدن)) داشت. *** در آن حال آمنه در عالم سر گشتگی میدید: ببام خانه اش بس آبشار نور میبارید و هر دن یک ستاره در سرایش میچکیدرنگین و نورانی وزین قدرت نمائی ها نصیب او- شگفتی بود و حیرانی *** در آن دم مرغکی را دید با پر های یاقوتی ومنقاری زمرد فام که سویش پر کشید از بام ودر صحن سرا پر زد وپرهای پرندین را به پهلوی زن درد آشنا سائید بناگه درد او آرام شد آرام به کوته لحظه ای گرداند سر را آمنه با هاله ی امید تنش نیرو گرفت و در دلش نور خدا تابید شنید از هر کران عطر دلاویز محمد را سپس بشنید این گفتار وحی آمیز: - الا ای آمنه ای مادر پیغمبر خاتم سرایت خانه ی توحید ما باد و مشیت باد سعادت همره جان تو و جان محمد باد *** "محمد"زنده و جاوید خواهد ماند "محمد"تا ابد تابنده چون خورشید خواهد ماند جهانی نیک میداند- که نامی همچو نام پاک" پیغمبر" موید نیست و نردی زیر این سبز آسمان همتای" احمد "نیست زمین ویرانه باد و سرنگون باد آسمان پیر- اگر بینیم روزی در جهان نام "محمد" نیست *** "مهدی سهیلی"
|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 15:33 |
|
درباره وبلاگ
![]() خدوندا!به دلهای شکسته
به تنهایان در غربت نشسته دلم را از گناهان ایمنی بخش به نور معرفت ها روشنی بخش منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
خرداد 1386فروردین 1386 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 پيوندها
دوستانه...وبلاگ خودم.....من و تو سیره نبوی محمد رسول الله دهکده ی شعر نو معشوقم مهدی است اخبار شیعه یا زهرا خداازبس که پیداست ناپیداست! سید حسنی StartXP نماز پله پله تا ملاقات خدا قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |